خواب
نمیشود ،حرفی ندارند .همینطور از سر دلسوزی و خاموش کردن عذاب وجدان به هم لبخند می زنند . همدیگر را در آغوش میکشند . -دیگر چه خبر-های تکراری به هم میگویند . میدانی ، با هر کسی میتوان خوابید اما با هر کسی نمیتوان بیدار ماند .قصه اینها هم اینجوریست دیگر...! سخت نگیرند بهتر است انگار.
ای کاش کمی بیدار تر بودی...!
زمزمه ی آرام نفس هایت سکوت شبم را میشکند . تیک تاک ساعت دیوانه ام کرده است.
اما تو خوابی !
گمان میبری که سرم به بالش نرسیده خوابم برده است اما من بیدارم . چشم دوخته ام به سقف به دیوار به پنجره به هزار فکر ناجور .
راه پیش سیاه است ، راه پس سیاه است ، راه میانه سیاه است .
هزار بار از این پهلو به آن پهلو میشوم . نمیخوابم .
چشم دوخته ام به سیاهی .
اما تو خوابی!
آرام بخواب همراه غمگین من .
نظرات ()
